|
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388 0:10 توسط طاها |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 12:24 توسط طاها |
" من خواب دادم تو .............. شده بودی. خب ببین یا من خیلی حالم بده یا تو می دونی که چی. ولی در هر حال این خیلی جدی بود توی ِ خواب. و من مدام نگران ِ مردنت بودم. چون تو جون داشتی ولی داخل ِ فریزر می ذاشتنت و من التماس می کردم که نذارنت اون جا که یخ نزنی بمیری. و می اومدم از توی ِ فریزر بر می داشتم ت و تو رو که .............. شده بودی تو دستم می گرفتم که گرم بشی و تو تکون می خوردی و من خیالم راحت می شد که زنده ای و همش نقشه می کشیدم که یک جوری نجاتت بدم نذارنت نو فریزر..." سوال: من خواب چه چیزی را دیده بودم؟؟؟ اگه تونستی درست جواب بدی. /. + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 13:24 توسط طاها |
پ.ن شعری از فروغ فرخزاد که توی وبلاگ قدیمیم بود (همین جوری بهش برخوردم.) + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 23:14 توسط طاها |
نشسته و سعی میکنه گریه نکنه. اشک تو چشاش جمع شده و به دختری که تو دانشگاه دیده و باهاش دوست شده فکر میکنه. عکسش رو تو موبایلش بهم نشون میده. دختر رو میشناسم. درحالیکه به شدت کلافهست دستش رو تو موهاش میکنه و به من زل میزنه و میگه یعنی فکر میکنی تا کی باید صبر کنم؟ میپرسم چقد دوسش داری. میگه بیشتر از هر کسی که تا حالا دوسش داشتم. میدونه که باید صبر کنه تا شاید دختره نظرش عوض شه. آدم اگرسیویه و صبر کردن براش شکنجهست. میگه به نظرت دوست داشتنم برای اینکه دوباره برم دنبالش کافیه؟ لبخند تلخی میزنم و با خودم فکر میکنم که من اصلا آدم مناسبی برای پاسخ دادن به این سوالا نیستم. بهش نگاه میکنم و میگم صبر کردن برای دختری که بیشتر از همه کسایی که تا حالا دیدی درست نیست. هر وقت به این حس رسیدی که اونو بیشتر از همهی کسایی که دیدی و ندیدی دوست داشتی اون وقته که باید صبر کنی. میپرسه چه قدر؟ با خودم کلنجار میرم که جوابی که میخواد رو بهش بدم یا جوابی که میخوام رو. باز هم میپرسه یعنی مثلا چند وقت؟ به قیافه ی بلوند دختره نگاه میکنم تو آیفونش. با بیرحمی رومو میکنم طرفش و و میگم از من نپرس.با نگاهش سوالش رو تکرار میکنه. در حالیکه بلند میشم که برم دستم رو میذارم رو شونهش و میگم ولی اگه از من بپرسی برای دختری که میپرستیش و بیشتر از هر کسی که دیدی و ندیدی دوسش داری باید حتی شده برای همیشه صبر کنی. میگه تا همیشه زیاده. از اتاق که میرم بیرون میدونم که با دیدن اولین دختری که به خوشگلی دختر توی وگاس باشه همه چی یادش میره. به دم در که میرسم صدام میکنه و میگه: تا همیشه صبر کردن کار سختیه. میخندم و بهش میگم ... گفتم که .. این چیزا رو از من نپرس. ..........................
...................................................... من فلسفه دارم ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 18:2 توسط طاها |
اصولا کامیونیکیشن یکی از چرت ترین کانسپت هایی که آدما ساختن و بهشم اینقدر وابسته شدن. لبخند - کات + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 6:29 توسط طاها |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 22:4 توسط طاها |
نوشته های ۳و۴ سال پیشمو نگاه میکردم. اینا من بوذم. شاید تغییر کرده باشم. شاید هنوز هم خیلی های اینا هنوز منم. مهم نیست. مهم هم نیست آدم خوبه باشم. مهم اینه که متفاوت باشم.متفاوت نگاه کنم. متفاوت زندگی کنم. از بازی کردن بدم میاد. از بازی دادن بدم میاد. از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد. از جنده کردن دوست داشتنم بدم میاد. از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد. از شک کردن بدم میاد. هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد. از غریبهها خوشم میاد. از اینکه غریبهها رو بیارم تو رویاهام خوشم میاد. از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد. از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد. حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد. از اینکه بترسم یه هو و عوض بشم بدم میاد. از اینکه یه هو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید من اشتباه میکنم بدم میاد. از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد. از تناقض خوشم میاد. از تناقضای خودمم خوشم میاد. از توضیح دادن خودم بدم میاد خیلی بدم میاد. از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد. از ضعیف شدن خوشم میاد. از اینکه گارد نگیرم و نقطه ضعف بدم تا بتونم نزدیک بشم خوشم میاد. از لخت شدن خوشم میاد از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی دوست داشتنیترن بدم میاد. از آدمای احمق بدم میاد. از اینکه شب روی تخت بخوابم بدم میاد. از اینکه شب روی تخت تنها بخوابم خیلی بدم میاد. ولی اگه بشه تو اتاق سیگار کشید و همه جا تاریک باشه و سرخی نوک سیگار فقط معلوم باشه اونوقت یه کم خوشم میاد. از دود قلیونی که سنگین و سفید نباشه و خیلی ریش ریش نشه خوشم نمیاد. از اینکه تنهایی سفر کنم خوشم میاد. از فرودگاه بدم میاد از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد. از اینکه روی زمین سفت بخوابم خوشم میاد. از اینکه اساماس بزنم دیگه بدم میاد. از تلفن زدنی که کسی گوشی رو برنداره بدم میاد. از نامه نوشتن خوشم میاد. از نامه نوشتن اگه میدونستم بعد از خونده شدن نامههه خودبهخود نابود میشد خیلی خوشم میومد. از وقت تلف کردن خوشم میاد. از دخترای لوس خوشم نمیاد ولی از دخترایی که لوس نیستن و خودشون رو لوس میکنن خوشم میاد. از صدای دخترا وقتی که خوابآلودن خیلی خوشم میاد. از خیره نگاه کردن به غریبهها خوشم میاد. از نگاه کردنِ از نزدیک به دو نفر آدمی که همدیگه رو بوس میکنن حتی اگه همدیگه رو دوست هم نداشته باشن و الکی بوس کنن خوشم میاد. از بغل کردن خیلی خوشم میاد. از درد کشیدنم خوشم میاد. از سفت شدن و کشیده شدن عضلههای گردن خیلی خوشم میاد٬ به شرطی که از خنده نباشه ٬ یا از درد باشه یا از گریه. از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد. یه ساعت بود که جهت گردشش برعکس (پادساعتگرد) بود٬ از اونم خیلی خوشم میاد. از ساعت مچی محمد که توش هیچ عدد و رقمی نداشت و کلاً یه عقربه فقط داشت هم خوشم میاد. از فراموش کردن بدم میاد. از فراموش شدنم بدم میاد. از آدمایی که خیلی واقعین و همهش تو واقعیتن خیلی خوشم نمیاد. از دریا خوشم میاد. از آبی دریا خوشم میاد. از رنگ آبی خوشم میاد. از نگاه کردن به سکس دونفر که تشنهی هم هستن خیلی خیلی خوشم میاد. از سکس وقتی که چشماش رو با دستمال میبندم و گیجش میکنمم خوشم میاد. از لحظهای که تمام تنش منقبض میشه و چشماش رو میبنده و دستام رو تو پنجههاش فشار میده هم خیلی خوشم میاد. از سکس بدون دوست داشتن خیلی خوشم نمیاد ولی از سکس کلا خیلی خوشم میاد. از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خوشم میاد ٬ به خصوص با نوک انگشتام. از آروم حرف زدن زیر گوش طوریکه موهاش روی صورتم بیفته و لبام به گوشش بتونه بخوره خوشم میاد. از بارون خوشم میاد. از راه رفتن زیر بارون خیلی خوشم میاد. از بغل کردن کسی که زیر بارون تند خیلی خیس شده و داره آب ازش میچکه و لباساش چسبیده بهش خوشم میاد . اگه گریه کرده باشه اونوقت خیلی بیشتر خوشم میاد. از جنده شدن حرفایی که واسم مهمه بدم میاد. از اینکه از خیلیایی که باید بدم بیاد بدم نمیاد بدم میاد. از اینکه از خیلیا که نباید خوشم بیاد ٬ خوشم میادم خیلی بدم میاد. از اون ضربالمثله که میگه از هر دست بدی از همون دست میگیری هم خوشم میاد. از اینکه اعتقاد دارم همه تو همین زندگی و تو همین چند روزه هر کاری با هر کسی بکنن خیلی زود جوابش رو میبینن و به خودشون برمیگرده هم خوشم میاد. از دختر کوچولوی توی قصه که داره قصه میگه خوشم میاد. از بچه دار شدن بدم میاد. از اینکه پدر کسی باشم بدم میاد. از اینکه بعد از ۲۰ سال یکی بیاد و به من بگه تو پدرمی ولی خوشم میاد. از اینکه دلم میخواد از کسی یه بچه داشته باشم ولی کلاً دلم نمیخواد بچهداشته باشم بدم میاد. از اینکه این همه قاطی میکنم بدم میاد. از پیغام گذاشتن رو تلفن بدم میاد. از عوض شدن صدای آدما خیلی بدم میاد. از اینکه مجبور شم صدای خودمم عوض بشه هم بدم میاد. از قصه خوندن واسه یکی که خوابش ببره خوشم میاد. از قصهی مورچه و غول چراغ جادو هم خوشم میاد. از اینکه وسط قصه گفتنم خوابم ببره و شونهم رو بگیره تکون بده بگه خب بعدش چی شد هم خوشم میاد. از اینکه اونقدر کارت تلفن و مینِت داشته باشم که هیچوقت مجبور نشم تلفنی رو قطع کنم هم خوشم میاد. از اینکه بعضی وقتا مجبور میشم مؤدت باشم و خونهی کسی که میرم تلفن حرف نزنم بدم میاد. از اینکه از پرواز جا بمونم خوشم میاد. از کف دستم بدم میاد. از خوندن کف دست آدما خوشم میاد. از خوندن قیافهی آدما خوشم میاد. از گوشهی لب دخترا خیلی وقتا خوشم میاد. از اینکه هنوز بغلکردن خاص خودم رو دارم خوشم میاد. از اینکه هنوز یه جاهایی هست که میتونم ببوسم و بوسیدنش جنده نشده خوشم میاد. از جندهها هم خوشم میاد. حتی خیلی خوشم میاد. از جندههایی که فیلسوف هستن خیلی خیلی خوشم میاد. از دخترای معصومم خیلی خوشم میاد. از نگاه سرد خیلی خوشم میاد. از پاک کردن دونهی اشکی که داره رو صورت میغلته و میاد پایین و هنوز گرده خیلی خوشم میاد. از اینکه با پشت انگشتم صورت و گردنش رو ناز کنم خوشم میاد. از اینکه انگشتام بلدن رو تنش اونجوری که باید بلغزن ٬ بلغرن هم خوشم میاد. از اینکه هنوز به خدا اعتقاد دارم خوشم میاد. از اینکه کاری به کارای خدا ندارمم خوشم میاد. از تائوایزم خیلی خوشم میاد ٬ از اینکه من پیغمبر همون دینی باشم که چندصد هزار سال پیش یکی پیغمبرش بوده هم خوشم میاد. از اینکه کلی حرف با خودم ببرم سفر و دست نخوره برگردونم بدم میاد. از اینکه حرفام جنده نشدهن ولی خوشم میاد. از تلفنای نصف شب خوشم میاد. از اینکه هنوز دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه خوشم میاد از چیزی که دارم بهش فکر میکنم بدم میاد ازش میترسم ازش خیلی میترسم از تو هم میترسم از آخرشم میترسم از اینکه اینهمه میترسم هم بدم میاد. خیلی. ولی دوسِت دارم. همین. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 19:37 توسط طاها |
پر از حرفم. پر از فلسفه. پر از تصویر. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 19:28 توسط طاها
![]() with this love ... نشستم دارم درفت میخونم. میگه تو درفتی. بقیه رو آن درفت میکنی، خودت ولی درفتی. همین جوری بیربط یاد مسجد دانشگاه میفتم. کاش میشد باهم دعوا کنیم و همیدگه رو وسط دعوا ببوسیم. تصاویر حمله میکنند. بیش از آنکه دنیایم را پر کنند بودنم را شلاق میزنند. نه، بودنم نه، زیستنم را. میترسم. اعتراف میکنم که میترسم با تمام وجود میترسم از خودم از غار از گذشته و از آینده برای چنگ زدن معجزه لازم است تاس میریزم ولی خواندن بلد نیستم بالای کوه که میرسم سرم را بالا می گیرم و شهرمان را نگاه میکنم. بوی بنزین توی سرم میپیچد میخندم و به گلهای شقایق فکر میکنم و بنفشه های وحشی را که در میان یخهای قطب میرویند تصویر میکنم چشمانم را میبندم و میپرم. + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 13:0 توسط طاها |
طاها به نظر من تو از اون افرادی هستی که فقط بلدند خوب بودن رو به ظاهر تقلید کنند و در اصل ذاتت یه پست فطرت تمامی + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 23:46 توسط طاها |
تقدیم به پدر وبلاگ نویسان ایران.. کسی که یکی از انگیزه های من برای وبلاگ نوشتن بود.کسی که بارها وبلاگش را ُ نوشته هایش را خوانده بودم. وهمیشه او را می ستاییدم: محمد علی ابطحی «: شما دوستداشتنیترین دروغگوهای دنیا هستید! شما را دوست دارم به خاطر همهی وجودتان. شما را دوست دارم به خاطر این که پیکر نیمهجنانتان، در بیدادگاههای ستم، پایههای استبداد را میلرزاند. هرچه گفتی به گوش ما خوش آمد. شاید فکر کنید نیده و نشنیده از حرفهایتان دفاع میکنم. نه! البته چون من فقط چشمان شما را دیدم. ولی هرچه بود ر آن چشمها بود. حرفهای شما، چون حرفهای شما نبود، به گوشهای من راهی نداشت و اگر تا ابد هم همینها را بگویی و از فاصلهی یک قدمی هم بگویی من آنها را باور نخواهم کرد + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 21:47 توسط طاها |
|
| ||||||