تبليغاتX
کسی که مثل هیچکس نیست

کسی که مثل هیچکس نیست

اصولا کامیونیکیشن یکی از چرت ترین کانسپت هایی که آدما ساختن و بهشم اینقدر وابسته شدن.

-----------------

یعنی میشه که یه هو معجزه بشه؟
اصلا معجزه شدنیه؟
معجزه کردنیه؟
اصلا معجزه چیه؟

شاید یه پل بین رویا و واقعیت
فقط شاید.

------------------

رسوب که میکنی نمیفهمی داری رسوب میکنی
به عقب که نگاه میکنی میفهمی رسوب کردی
حالا هر اسمی هم که میخوای روش بذار
---------------------

لبخند - کات

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 6:29 توسط طاها |


به مبارکی رسیدن فصل  پاییز
، به یاد سهراب اعرابی، کیانوش آسا، اشکان سهرابی، محسن روح‌الامینی، امیر جوادی‌فر، ندا آقاسلطان، مسعود هاشم‌زاده، یعقوب بروایه و همه آن‌هایی که خیلی زود است که از یاد ببریمشان:


 

پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/ از تراوش باران/ می‌گريزد

خورشيد از غم/ با تمام غرورش/ پشت ابر سياهی/ عاشقانه به گريه/ می‌نشيند

من با قلبی/ به سپيدی روز/ می‌روم به گلستان/ همجو عطر اقاقی/ لابلای درختان/ می‌نشينم

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری/ می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا

ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم

دركوهستان/ يا كوير تشنه/ يا كه در جنگل‌ها/ رهنوردی شاد و/ پر اميدم

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم

شعر هستی/ بودن و كوشيدن/ رفتن و پيوستن/ از كژی بگسستن/ جان فدا كردن در/ راه خلق است

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 22:4 توسط طاها |


 نوشته های ۳و۴ سال پیشمو نگاه میکردم.  اینا من بوذم.

شاید تغییر کرده باشم.  شاید هنوز هم خیلی های اینا هنوز منم. مهم نیست. مهم هم نیست آدم خوبه باشم. مهم اینه که متفاوت باشم.متفاوت نگاه کنم. متفاوت زندگی کنم.

 

از بازی کردن بدم میاد.
از بازی دادن بدم میاد.
از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد.
از جنده کردن دوست داشتنم بدم میاد.
از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد.
از شک کردن بدم میاد.
هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد.
از غریبه‌ها خوشم میاد.
از اینکه غریبه‌ها رو بیارم تو رویاهام خوشم میاد.
از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد.
از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد.
حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد.
از اینکه بترسم یه هو و عوض بشم بدم میاد.
از اینکه یه هو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید من اشتباه میکنم بدم میاد.
از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد.
از تناقض خوشم میاد.
از تناقضای خودمم خوشم میاد.
از توضیح دادن خودم بدم میاد
خیلی بدم میاد.
از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد.
از ضعیف شدن خوشم میاد.
از اینکه گارد نگیرم و نقطه ضعف بدم تا بتونم نزدیک بشم خوشم میاد.
از لخت شدن خوشم میاد
از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی دوست داشتنی‌ترن بدم میاد.
از آدمای احمق بدم میاد.
از اینکه شب روی تخت بخوابم بدم میاد.
از اینکه شب روی تخت تنها بخوابم خیلی بدم میاد.
ولی اگه بشه تو اتاق سیگار کشید و همه جا تاریک باشه و سرخی نوک سیگار فقط معلوم باشه اونوقت یه کم خوشم میاد.
از دود قلیونی که سنگین و سفید نباشه و خیلی ریش ریش نشه خوشم نمیاد.
از اینکه تنهایی سفر کنم خوشم میاد.
از فرودگاه بدم میاد
از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد.
از اینکه روی زمین سفت بخوابم خوشم میاد.
از اینکه اس‌ام‌اس بزنم دیگه بدم میاد.
از تلفن زدنی که کسی گوشی رو برنداره بدم میاد.
از نامه نوشتن خوشم میاد.
از نامه نوشتن اگه میدونستم بعد از خونده شدن نامه‌هه خودبه‌خود نابود میشد خیلی خوشم میومد.
از وقت تلف کردن خوشم میاد.
از دخترای لوس خوشم نمیاد
ولی از دخترایی که لوس نیستن و خودشون رو لوس میکنن خوشم میاد.
از صدای دخترا وقتی که خواب‌آلودن خیلی خوشم میاد.
از خیره نگاه کردن به غریبه‌ها خوشم میاد.
از نگاه کردنِ از نزدیک به دو نفر آدمی که همدیگه رو بوس میکنن حتی اگه همدیگه رو دوست هم نداشته باشن و الکی بوس کنن خوشم میاد.
از بغل کردن خیلی خوشم میاد.
از درد کشیدنم خوشم میاد.
از سفت شدن و کشیده شدن عضله‌های گردن خیلی خوشم میاد٬ به شرطی که از خنده نباشه ٬ یا از درد باشه یا از گریه.
از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد.
یه ساعت بود که جهت گردشش برعکس (پادساعتگرد) بود٬ از اونم خیلی خوشم میاد.
از ساعت مچی محمد که توش هیچ عدد و رقمی نداشت و کلاً یه عقربه فقط داشت هم خوشم میاد.
از فراموش کردن بدم میاد.
از فراموش شدنم بدم میاد.
از آدمایی که خیلی واقعین و همه‌ش تو واقعیتن خیلی خوشم نمیاد.
از دریا خوشم میاد.
از آبی دریا خوشم میاد.
از رنگ آبی خوشم میاد.
از نگاه کردن به سکس دونفر که تشنه‌ی هم هستن خیلی خیلی خوشم میاد.
از سکس وقتی که چشماش رو با دستمال میبندم و گیجش میکنمم خوشم میاد.
از لحظه‌ای که تمام تنش منقبض میشه و چشماش رو میبنده و دستام رو تو پنجه‌هاش فشار میده هم خیلی خوشم میاد.

از سکس بدون دوست داشتن خیلی خوشم نمیاد
ولی از سکس کلا خیلی خوشم میاد.
از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خوشم میاد ٬ به خصوص با نوک انگشتام.
از آروم حرف زدن زیر گوش طوریکه موهاش روی صورتم بیفته و لبام به گوشش بتونه بخوره خوشم میاد.
از بارون خوشم میاد.
از راه رفتن زیر بارون خیلی خوشم میاد.
از بغل کردن کسی که زیر بارون تند خیلی خیس شده و داره آب ازش میچکه و لباساش چسبیده بهش خوشم میاد .
اگه گریه کرده باشه اونوقت خیلی بیشتر خوشم میاد.
از جنده شدن حرفایی که واسم مهمه بدم میاد.
از اینکه از خیلیایی که باید بدم بیاد بدم نمیاد بدم میاد.
از اینکه از خیلیا که نباید خوشم بیاد ٬ خوشم میادم خیلی بدم میاد.
از اون ضرب‌المثله که میگه از هر دست بدی از همون دست میگیری هم خوشم میاد.
از اینکه اعتقاد دارم همه تو همین زندگی و تو همین چند روزه هر کاری با هر کسی بکنن خیلی زود جوابش رو میبینن و به خودشون برمیگرده هم خوشم میاد.
از دختر کوچولوی توی قصه‌ که داره قصه میگه خوشم میاد.
از بچه دار شدن بدم میاد.
از اینکه پدر کسی باشم بدم میاد.
از اینکه بعد از ۲۰ سال یکی بیاد و به من بگه تو پدرمی ولی خوشم میاد.
از اینکه دلم میخواد از کسی یه بچه داشته باشم ولی کلاً دلم نمیخواد بچه‌داشته باشم بدم میاد.
از اینکه این همه قاطی میکنم بدم میاد.
از پیغام گذاشتن رو تلفن بدم میاد.
از عوض شدن صدای آدما خیلی بدم میاد.
از اینکه مجبور شم صدای خودمم عوض بشه هم بدم میاد.
از قصه خوندن واسه یکی که خوابش ببره خوشم میاد.
از قصه‌ی مورچه‌ و غول چراغ جادو هم خوشم میاد.
از اینکه وسط قصه‌ گفتنم خوابم ببره و شونه‌م رو بگیره تکون بده بگه خب بعدش چی شد هم خوشم میاد.
از اینکه اونقدر کارت تلفن و مینِت داشته باشم که هیچ‌وقت مجبور نشم تلفنی رو قطع کنم هم خوشم میاد.
از اینکه بعضی وقتا مجبور میشم مؤدت باشم و خونه‌ی کسی که میرم تلفن حرف نزنم بدم میاد.
از اینکه از پرواز جا بمونم خوشم میاد.
از کف دستم بدم میاد.
از خوندن کف دست آدما خوشم میاد.
از خوندن قیافه‌ی آدما خوشم میاد.
از گوشه‌ی لب دخترا خیلی وقتا خوشم میاد.
از اینکه هنوز بغل‌کردن خاص خودم رو دارم خوشم میاد.
از اینکه هنوز یه جاهایی هست که میتونم ببوسم و بوسیدنش جنده نشده خوشم میاد.
از جنده‌ها هم خوشم میاد.
حتی خیلی خوشم میاد.
از جنده‌هایی که فیلسوف هستن خیلی خیلی خوشم میاد.
از دخترای معصومم خیلی خوشم میاد.
از نگاه سرد خیلی خوشم میاد.
از پاک کردن دونه‌ی اشکی که داره رو صورت میغلته و میاد پایین و هنوز گرده خیلی خوشم میاد.
از اینکه با پشت انگشتم صورت و گردنش رو ناز کنم خوشم میاد.
از اینکه انگشتام بلدن رو تنش اونجوری که باید بلغزن ٬ بلغرن هم خوشم میاد.
از اینکه هنوز به خدا اعتقاد دارم خوشم میاد.
از اینکه کاری به کارای خدا ندارمم خوشم میاد.
از تائوایزم خیلی خوشم میاد ٬ از اینکه من پیغمبر همون دینی باشم که چندصد هزار سال پیش یکی پیغمبرش بوده هم خوشم میاد.
از اینکه کلی حرف با خودم ببرم سفر و دست نخوره برگردونم بدم میاد.
از اینکه حرفام جنده نشده‌ن ولی خوشم میاد.
از تلفنای نصف شب خوشم میاد.
از اینکه هنوز دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه خوشم میاد
از چیزی که دارم بهش فکر میکنم بدم میاد
ازش میترسم
ازش خیلی میترسم
از تو هم میترسم
از آخرشم میترسم
از اینکه این‌همه میترسم هم بدم میاد.
خیلی.
ولی دوسِت دارم.


همین.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 19:37 توسط طاها |


 

پر از حرفم. پر از فلسفه‌. پر از تصویر.
و هوا که چه سنگین می‌شود گاهی.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 19:28 توسط طاها




with this love ...

نشستم دارم درفت میخونم.
میگه تو درفتی.
بقیه رو آن درفت میکنی، خودت ولی درفتی.
همین جوری بیربط یاد مسجد دانشگاه میفتم.
کاش میشد باهم دعوا کنیم و همیدگه رو وسط دعوا ببوسیم.
تصاویر حمله میکنند.
بیش از آنکه دنیایم را پر کنند بودنم را شلاق میزنند. نه، بودنم نه، زیستنم را.
میترسم.
اعتراف میکنم که میترسم
با تمام وجود میترسم
از خودم
از غار
از گذشته
و از آینده
برای چنگ زدن معجزه لازم است
تاس میریزم
ولی خواندن بلد نیستم
بالای کوه که میرسم
سرم را بالا می گیرم و شهرمان را نگاه میکنم. بوی بنزین توی سرم میپیچد
میخندم و به گلهای شقایق فکر میکنم
و بنفشه های وحشی را که در میان یخهای قطب میرویند تصویر میکنم
چشمانم را میبندم
و میپرم.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 13:0 توسط طاها |


طاها به نظر من تو از اون افرادی هستی که فقط بلدند خوب بودن رو به ظاهر تقلید کنند و در اصل ذاتت یه پست فطرت تمامی
تو مثل لجن روی آبی
کسانی که تو رو نمیشناسند لجن رو هم نمی بینند
خوشبختانه و متاسفانه

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 23:46 توسط طاها |


 

تقدیم به پدر وبلاگ نویسان ایران.. کسی که یکی از انگیزه های من برای وبلاگ نوشتن  بود.کسی که بارها وبلاگش را ُ نوشته هایش را خوانده بودم. وهمیشه او را می ستاییدم:  محمد علی ابطحی  «:

 

شما دوست‌داشتنی‌ترین دروغ‌گوهای دنیا هستید! شما را دوست دارم به خاطر همه‌ی وجودتان. شما را دوست دارم به خاطر این که پیکر نیمه‌جنان‌تان، در بیدادگاه‌های ستم، پایه‌های استبداد را می‌لرزاند. هرچه گفتی به گوش ما خوش آمد. شاید فکر کنید نیده و نشنیده از حرف‌های‌تان دفاع می‌کنم. نه! البته چون من فقط چشمان شما را دیدم. ولی هرچه بود ر آن چشم‌ها بود. حرف‌های شما، چون حرف‌های شما نبود، به گوش‌های من راهی نداشت و اگر تا ابد هم همین‌ها را بگویی و از فاصله‌ی یک قدمی هم بگویی من آن‌ها را باور نخواهم کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 21:47 توسط طاها |


 

بسم الله الرحمن الرحیم

می‌گویند فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل شده بود
به ارتباط با بیگانه و برنامه‌ریزی برای ساقط کردن نظام
جمهوری اسلامی اعتراف کرده‌اند. اینجانب در سخنان آنان دقیق شدم
 و در حقیقت آن چنین چیزی نیافتم، بلکه شنیدم که با ناله‌ای عمیق از
 سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛ انسان‌هایی له شده
 که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند
به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنج‌هایی که کشیده‌اند ممکن است بگویند.
 می‌گفتند محسن روح‌الامینی حق داشت که شهید شد.
می گفتند که اگر ۵۰ روز ایستادگی نکرده بودیم این نمایش
هفته‌ها پیش برگزار می‌شد. می‌‌گفتند هرچه را که به آنان
می‌گفتند تا گفته باشند که اینها حرف‌های ما نیست.

دندان شکنجه‌گران واعتراف‌گیران دیگر به استخوان مردم رسیده است
 تا جایی که اینک از میان کسانی قربانی می‌گیرند که خدمات بزرگ
 به کشور و نظام در کارنامه دارند و به تهدید دیگرانی سرگرمند که
 در نشو و نمای این نهضت و تاسیس نظام برخاسته‌ از آن برجسته‌ترین
 نقش‌ها را بر عهده داشته‌اند. آیا کسانی را که آرزوی شهادت
در راه نورانی انقلاب اسلامی داشته‌اند به چیزی کمتر از آن تهدید می‌کنید؟
یا پس از به مسلخ بردن جمهوریت نظام، اسلامیت و آبروی آن را
 هم با این بی‌آبرویی‌ها هدف گرفته‌اید؟ تنها داوری قطعی وجدان بشری از
 مشاهدة دادگاه‌هایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بی‌اعتباری
 صحنه‌گردانان آن است.

صحنه‌هایی که دیدیم و دیدید جز تدارکی ناشیانه برای شروع
به کار دولت دهم نیست. از دادگاهی که همه چیزش تقلبی است
 انتظار دارند عدم وقوع تقلب در انتخابات را اثبات کند.
 اگر شما اهل تقلب نیستید آن را در رعایت ظواهر اولیه
یک دادرسی قضایی به نمایش بگذارید. با دادخواستی سبک
با طرح مطالبی بی‌ربط، با استناد به کتاب‌هایی که به خروار خمیر
 می‌شوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی
 نشنیده است و با استناد به اعتراف‌هایی که رنگ
شکنجه‌های قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملت
را به چه چیز قانع کنند؟ آیا نخوانده‌اند که پیامبر اکرم (ص) فرمود
 برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که
 در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای
 او نیست (الغدیر جلد ششم).

مردم ما با فرزندان خود که دیشب پس از ۵۰ روز بی‌خبری
چهرةشان را دیدند احساس همدردی می‌کنند. برادران ما! غمگین نباشید.
 بدانید که مردم وضعیت شما را درک می‌کنند و می‌دانند که
حفظ جان شما واجب‌تر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود
که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و
شکنجه‌گرانی که این‌گونه با جان و آبروی او بازی می‌کنند بشناسد.

وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن
یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مى‏کرد
 جنبنده‏اى بر روى زمین باقى نمى‏گذاشت لیکن [کیفر] آنان
را تا وقتى معین بازپس مى‏اندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى
آن را پس و پیش نمى‏توانند افکنند

میرحسین موسوی
۱۱ مرداد ۸۸

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 19:5 توسط طاها |


گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟

گیرم که می کشید

گیرم که میبرید

گیرم که می زنید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 10:44 توسط طاها |


اون روزایی که عاشق بودیم
اون روزایی که دنیا قدش کوتاه بود
وقتی دلمون میلرزید، همه‌ی زندگی می‌لرزید
وقتی دلمون میریخت پایین میفهمیدیم که دل آدم چه بزرگه
به هم زل میزدیم و همدیگه رو نگا می‌کردیم
با هم چشمامون رو میبستیم و میرفتیم قاطی ابرا، توی جنگلا، توی شهر، زیر پل عابر پیاده، توی مزرعه، توی دشت، توی کلبه، توی استخر، توی قایقی که کج میشد و میفتادیم تو آب، توی قلعه‌های تاریک و ترسناک، توی زیرزمین پر از کارای سفالگری، توی کتابخونه‌ و توی هزارتا از کافی شاپ . توی خیابونا و خرابه ها.
چشمانو باز میکردیم و برمیگشتیم پیش هم. به هم نگاه میکردیم. توی چشمای هم.
رویا هامون واقعی بود. تو چشمای همو که نگاه میکردیم هر چیزی رو میتونستیم ببینیم ... فقط کافی بود نگاه خودمون دو تا تو هم گره بخوره.

عاشق بودیم. میفهمی؟ عاشق بودیم.
سایه ی مرگ سنگین تر از اون چیزیه که فکرش رو میکردم. میترسم ، میزنم کنار ، گریه میکنم، ساکت میشم. میلرزم. فرار میکنم.
عاشق بودیم. میفهمی؟ عاشق بودیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 15:49 توسط طاها |


 

خیره شدم به عصایش و به پایی که نیست ! خواستم گریه کنم اما بجایش تصاویر آمدند جلوی چشمانم ، و رفتم به روزهای خون و خمپاره و دود روزهایی که دشمن ، دشمن بود و دوست و خودی همه ایرانی ها کرد و لر و عرب و شمالی و جنوبی اش هم فرق نمی کرد آن روزهایی که نه چپ بود و نه راست همه با هم بودیم اما حالا چی ؟ عده ای دنبال نام و نان هستند و عده ای دنبال جهل و جاه و عده ای هم عین او با پایی نداشته دنبال حق و حقیقت

................

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 18:31 توسط طاها |


ندا با ماست

 ندا از ماست

نوشته: ر. پدرام

ندا نماد همه شهیدان جنبش دادخواهی مردم ایران است

 

 تا ما را خاموش کنند

تو را به آتش کشیدند

فریاد ما تُـنـدر شد

و خاموشی تو ولوله در جهان انداخت.

تورا زدند تا آهی به لب نیاید

و آه ها عصیان شد.

تو را زدند

تا دست های به آسمان رفته بی رمق شوند

و دست ها مشت  شدند.

تو را زدند

تا ما سخن از حق  نرانیم

و جهان دادخواه تو گشت .

پرنده را نشانه رفتند تا  پرواز را بشکنند.

ولی پرواز،

 بیکران،

چون زمین و چون زمان

 همچنان

پر توان  است و بی زوال.

از تهران تا توکیو ،

از کامچاتکا تا کالیفرنیا

بر بیداد  شوریده اند،

 بیدادی  که بر تو رفت،

و امروز از سیدنی تا سوئد

 دست در دست ما نهاده اند

که ندا، ندای ماست

 ندا در ماست ،

ندا از ماست.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388 15:47 توسط طاها


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

Ahmadinejad is NOT my President

علایق: سنگفرش‌های کوچه‌های تنگ و تاریک و زنده‌ای که بوی خاک میدهند و پلکان‌های فرار از آتش در آنها فراوان است را دوست دارم. چشمهایش را هم دوست دارم. و گردنش را.
...............
فعاليتها : دختر بزچران از دور نشسته و منتظر است. من از قلعه هجرت کرده‌ام و مسافرت میکنم.
من با دختر دایناسور فروش دوست شده ام. او هر روز مرا غافلگیر میکند . هیجان انگیز است وقتی هر روز از دوباره کسی را کشف میکنی که در زندگی پیشینت میشناختیش. من ابر ها را روست دارم. و ساعت ها را. و بستنی را. و قصه‌های بی‌معنیمان را.
..............................................
فرد مورد نظر آشنایی: سنگفرش‌های کوچه‌های تنگ و تاریک و زنده‌ای که بوی خاک میدهند و پلکان‌های فرار از آتش در آنها فراوان است را دوست دارم. چشمهایش را هم دوست دارم. و گردنش را.

........................................
فرد ايده آل زندگي:: من به خوشبختی فکر میکنم
و به ایمان
و به رنگ

و سایه های آبی و قرمز
و به دیوارهای بلند بدون سقف
و به ستون های خاک گرفته
و به آسمانی که ازش خون میچکید
احساساتی شده ام.
باید همه مان برویم و عاشق شویم
این را زمین وقتی به هم برخورد کردیم میگفت
باقیش را نشنیدم
مردم
و مرگ من سکوت بود./
..........
مهارتهاي شخصي": بغل کردن... :دی

......................................

مطالب وبلاگ اغلب نوشتهی خود من هست. مگر این که اعلام شود و منبع آن ذکر گردد./
..............................
بارها دیده ام که مطالب بنده از طرف دیگر وبلاگ ها دزدیده شده. لطفا از مطالب من فقط با ذکر منبع استفاده نمایید.
......................................................
در ضمن اسم این وبلاگ از خاکستری به سبز تغییر یافت . زنده باد اسلام زنده باد آزادی . زنده باد ایران سبز./
my id : soft_fire2004@yahoo.com


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

موج سوم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387


آرشیو موضوعی

دختر سنگریزه فروش
من شاید پیغمبری باشم
کارنامه های کنکور ارشد فن آوری اطلاعات
زنده باد خاتمیسم
نوستالوژی ها


پیوندها

حرمت نگه دار. مریم
خبر نامه دانشگاه بو علی سینا همدان
پشت دریا - نیما کاویانی
دستکش و جوراب. سارا
بزی در بیشه؟
سخنگوی القاعده .
مسخ .
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin