تبليغاتX
جـریـان دارد طیفــــــــ

جـریـان دارد طیفــــــــ

داشتم لابلای ایمیلام دنبال چیزی میگشتم به این مطلب بر خوردم. نامه اعتراضم به یکی از اساتید.کلی خندیدم به خودم با این جملات. عینا کپی پیست میکنم.

پیش نوشت:تو درس آز-سیستم عامل استاد نمره ها رو تو سایتش گذاشته بود و قبلش نوشته بود مژده!مژده! انفجار ارفاق! نمرات آز سیستم عامل اعلام شد. حالا نمره همه 17 به بالا بود من شده بودم 5.5! منم از این اصطلاح انفجار ارفاق لجم گرفته بود برا استاد نوشتم:

"
با این تفاسیر آن دنیا جلوی من را بابت این نمره‌ی ارفاقی نابجا خواهند گرفت و به همراه شما باید پاسخگوی قضیه باشم (شمایی که نمره را داده¬اید و منی که گرفته‌ام). از آنجا که من جز خیر شما را نمی‌خواهم (که این کمینه وظیفه‌ی شاگردی من است)، خواهشمندم همان نمره‌ی اصلی من را(که فکر کنم گفته بودید حدود 2.5 است) به عنوان نمره‌ی نهایی ارسال فرمایید. بی هیچ ارفاقی.
و کوتاه‌سخن اینکه:
اکنون که کیمیای ارفاق شما برای قبولی من کارساز نیفتاده، لطف کنید بی هیچ ارفاق که برای دیگران در نظر گرفته‌اید با من رفتار کنید. "از طلا گشتن پشیمان گشته‌ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید." که مس نیز برای خود عنصری است میان آن صد و اندی دیگر، و البته با ارزش‌تر از مخلوط آغشته به "کیمیا" و بدتر از آن استحاله شده در "انفجار" آن.
با تشکر

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 2:27 توسط نانا |


او قول داده بود که سارا نمی رود

مال من است ، بی من از اینجا نمی رود

او گفته بود آدم و حواش می شویم

سوگند خورده بود که فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ترسی نداشتیم که از بت پرست ها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی ، شعور منی ، منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد

بی اذن او که رود به دریا نمی رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت

فردا رسیده است تو رفتی بدون من

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید آدم و حوا تمام شد

« سارا دوباره قسمت ابن السلام شد

سارا دوباره قسمت ابن السلام شد

دیگر تمام شد گل نازم تمام شد »

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت

قوم یهود بود ، سراسر شلوغ بود

عیسی زبان گشود که سارادروغ بود

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد

آتش کشید در من و باران نزول شد

مرد تبر به دست مرا ترک می کند

تنها بت بزرگ مرا درک می کند !

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقراء ! به نام هر چه نمی دانی ازغزل

سارای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء ! به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

سارا تو اولین زن مبعوث عالمی !

چشم حسود کور ... تو ناموس عالمی !

از ابرها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو ... همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

حالا حجاز ، دامنه ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری ی توست

با پیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشم های توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا . . .

--------------

بعد التحرير (پي نوشت سابق): شعر از حسين پارسا / با كمي دستبرد تو شعر

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 21:35 توسط نانا |


1- من باز هم خواب ديدم. اون هم دو تا

- خواب ناتالی پورتمن دیدم. با هم دوست بودیم. وری پلاتونیکالی. دختر خوبی بود خیلی.

-دوميش يادم رفت.

2- سال 90 هم كه تموم شد مثل باد. سال 91 هم سر رسيد.

3- اُ پسر امروز تصادفاً شیشه‌ی عینکم رو با آستینم پاک کردم بعد که عینک رو گذاشتم رو چشم همه‌ی رنگا عوض شده بود !! دنیا چقده شفاف‌تر از اونی بود که من تاحالا میدیما .. یادم باشه از این به بعد دم عید علاوه بر شیشه‌های خونه شیشه‌ی عینکم رو هم تمیز کنم.

4- دارم خل ميشم عينك من نبود. اٍ من كه اصلا عينكي نيستم.

5-  سال 2007 همين موقع ها :

من شاید پیغمبری باشم که در میان راه بازگشت از غار عاشق دختر بزچرانی میشود که دنیا را ساده و هیجان انگیز میبیند و در زندگی قبلیش عاشق صخره‌ نوردی بوده. کتابم را رها میکنم و برای سال نو ساعتی بی عقربه میخرم. در میان آرشیو الهامات قدیمی این نوشته را پیدا کردم و تمام روز به دختری که الهام‌بخش آن روزهایم بود فکر میکنم. باید دلم تنگ شود ولی سرعت گذشت روزها تندتر از آنست که بتوانی به خودت اجازه‌ی احساس کردن بدهی. دختر نامه است و من جعبه را باز میکنم. و جعبه را میبندم. و جعبه را نگاه میکنم. و با جعبه حرف میزنم . و برای جعبه مینویسم. و سنگریزه هایم را درونش میچینم. و جعبه کهنه و کهنه تر میشود و من پیر و پیرتر. جعبه شاید تاوان تو باشد ، و همه ی باقیمانده ی زندگی من. زندگی پیامبری که خواندن نمیداند و در میان شکم ماهی در اعماق دریا زندگی میکند بدون آنکه تنش به آب دریا برسد. صدف هایی که در میان آبشش ماهی به مویرگ نشسته اند را درون کمد میگذارم. کلیدش را گم میکنم. چشمانم را میبندم و به قلعه فکر میکنم و از وارد شدن به دنیای دیوانه‌ی دیوانه‌ی دیوانه‌هایی که میشناسم لذت میبرم و به یاد باران غریب میان تابستان اکباتان دو قطره اشک میریزم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 23:34 توسط نانا |


کاش در جای دیگری به دنیا آمده بودم،

جایی نزدیک تر به مرکز حرکات و جنبش های زنده.

 افسوس که همۀ عمرم و توانایی هایم را

باید فقط و فقط به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها

 در بیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است تلف کنم.

------------------------------------------

پ.ن: یک روز  سر زلفِ بلوندت چینم بهر ِ .. دلِ مسکینم اینم. جگرم اینم اینم

یک روز که باشم مست لایعقل و ترد و سست ........... 

از خاک برآرم تو. بر آب نشانم تو .. دور از همه بیزاری

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 23:35 توسط نانا |


دين ,
افساري است که به گردن تان مي اندازند ,
تا خوب سواري دهيد ,
و هرگز پياده نمي شوند ,
باشد که رستگار شويد...

پ.ن: خواب دیدم که زنجیر چرخ تانک توی جنگ جهانی دومم. خودمم هم نمیدونم چطوری تونستم یه همچین خوابی رو ببینم.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 18:3 توسط نانا |


 

خواب دیدم جنگ جهانی دومه. منم زنجیر چرخ تانکم. نمیدونم چه جوری تونستم این خوابو ببینم. ولی دیدم.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390 11:11 توسط نانا |


فاحــ..شه هاي شهر من همه حرام زاده اند.

نتيجه گيري اخر: فاحــ..شه هاي شهر من همگي حرام زاده اند و هر آن كه طرفدار آنهاست حرام زاده تر.

پ.ن: مطلب پست قبلي از گودر بوده و قطعا مورد تائيد من نيست!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 23:17 توسط نانا |


 

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم!!
نسل خوابیدن با اس ام اس!!
نسل درد و دل با غریبه های مجازی!!
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه!!
نسل لایک و پوک از روی قرض!!
... نسل کادو های یواشکی!!
نسل خونه خالی و دعوت شام!!
نسل پول ماهانه ی وی پی ان!!
نسل صف و دعوا!!!
نسل تف ، وسط پیاده رو!!
نسل هل ، توی مترو!!
نسل مانتو های تنگ!!!
نسل " شینیون " زیر روسری!!
نسل شرت " play boy " هنگام سجده ،
نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار!!!
نسل شارژهای اینترنتی!!!
نسل " copy , paste "!!!
نسل عکسای لختی در ساحل دوبی!!!
نسل جمله های کوروش و دکتر!!!
نسل فتوشاپ!!!
نسل دفاع از فاحشه ها!!!
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس!!!
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو!!!
یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم!!!
بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر!!!

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 3:42 توسط نانا |


 


من،
پشت فرسنگها و فرسنگها مزرعه و مرز
میان دشت ها و کوه ها
توی شهری دور و در به داغون
با تو حرف دارم جنیفر
بگذار بگویم و بسرایم برایت
آخر هر چه باشد
تو میفهمی و دیگران نمیفهمند
بگذار خودمانی تر بگویم
من،
من،
من لامبورگینی میخوام
من زن میخوام
من لامبورگینی میخوام چون زن میخوام
شایدم جون زن میخوام لامبورگینی میخوام
من گاومو میخوام
من مزرعه مو میخوام
من آمپولمو میخوام
در یک روز سرد
در یک روز خیلی خیلی سرد
و حتی سرد تر
من
دروغ گفتم
من نه لامبورگینی میخوام
نه زن میخوام
نه مزرعمو میخوام نه آمپولمو
و چه که خوب سروده است شاعر شیرین سخن زبان پارسی لس آنجلسی
آنگاه که میگوید:

من تو رو میخوام تو رو میخوام اونا رو نمیخوام
اینا ...


قربانت
-- شاعری فقیر


پ.ن. من گاومو میخوام

بعدان نوشت:  تبریک به ملت ایران

آمریکایی ها:
آنجلینا آوردیم....اصغرتونو بردیم...!!
جواب ایرانی ها:
آنجلینا ارزونیتون...اصغرنمیدیم بهتون!!!
:)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 22:1 توسط نانا |


سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند . آن‌ها هیچوقت خسته نمیشوند . حتی اگر هی شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند. سنجاب به من رازی را گفت . سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... او به من گفت که سنجاب‌ها هیچ‌وقت پشیمان نمیشوند . حتی ده سال بعد . سنجاب این را که به من گفت رفت دنبال درخت امروزش .

میدانی .. سنجاب ها عجیبند . تو هم عجیبی . ماه هم عجیب است . دیشب و امروز هم همه‌اش عجیب بود ٬ ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬ ماه هم نبود . سنجاب هم دیگر نیست .

--------------

ژی نوشت چند روز بعد: درخت و سنجاب استعاره هستند

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 20:4 توسط نانا |


------------

خدایـا از تـو معجـزه میخـواهیم

معجـزه ای بزرگـ در حد خدا بودنـت/

--------------------

پی نوشت چند روز بعد:

معجزه اي را در انتظار نباش
در ھيچ کجايي
گندم از آسفالت نمي رويد
و در شھر ما
از شکم روسپيان ، خداوندان ، بيرون مي آيند !!!

اينجا تنها را عريان ميکنند و نجابت را به صليب مي کشند
در شهري که من هوايش را به ريه ها ميکشم شرف را با اسکناس معامله ميکنند و دستهاي آلوده هر روز هزار بار اندامها را نوازش مي کنند!

افسوس!
افسوس که هوس نمي گذارد روسپي بي گناه شهر ما توبه کند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 22:14 توسط نانا |


من به خوشبختی فکر میکنم
و به ایمان
و به رنگ

و سایه های آبی و قرمز
و به دیوارهای بلند بدون سقف
و به ستون های خاک گرفته
و به آسمانی که ازش خون میچکید
احساساتی شده ام.
باید همه مان برویم و عاشق شویم
این را زمین وقتی به هم برخورد کردیم میگفت
باقیش را نشنیدم
مردم
و مرگ من سکوت بود./

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 0:5 توسط نانا |


خواب ديدم با بيل كلينتن دعوام شده. سر چى يادم نمياد ولى قضيه يه ربطى به هرى پاتر داشت.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390 1:11 توسط نانا |


دعاهای یک کافر

ای خدایی که شک دارم وجود نداشته باشی٬ ولی شک ندارم اگر هم وجود داری صدای مرا نمیشنوی!

امشب که شبی مهتابیست یاد تو افتادم...مگر خودت درود نفرستادی به کسانی که گاهی

به وظیفه شان شک میکنند٬ ولی هیچ گاه فراموشش نمی کنند.من نیز بارها شک کرده ام ٬ولی

فراموشت نکردم.نه اینکه تلاش کنم در یادم بمانی٬ نه٬ تو خودت فراموش نا شدنی هستی.اگر روزی

فرشته هایت بین خودشان توافق کردند که صدای من لایق گوشهای ملکوتیت هستند٬بشنو

 حرف هایم را...

مادرم را بیامرز٬هرچند می دانم او به دعایم نیازی ندارد.چرا که اگر بهشتی وجود داشته باشد بی شک

او مستحق آن است که در آن زندگی کند.همین باور من کافیست که او لایق بهشت شود.زیرا باور انسان

است که هرچه دلش بخواهد می آفریند.پس اگر باور کنم بهشتت را یقین کن آنرا بدون او هرگز!

-----

پ.ن: البته من از نویسنده ی این وبلاگ بسیار متنفرم. ولی چه کنم که مطلبش به دلم نشست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 20:20 توسط نانا |


«اِنَّما جُعِلَ یَوْمُ الْفِطْرِ الْعیدَ لِیَکُونَ لِلْمُسْلِمینَ مُجْتَمَعا یَجْتَمِعُونَ فیهِ وَ یُبْرِزُونَ لِلّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَیُمَجِّدُونَهُ عَلى ما مَنَّ عَلَیْهِمْ فَیَکُونُ یَوْمَ عیدٍ وَ یَوْمَ اِجْتِماعٍ وَ یَوْمَ فِطْرٍ وَ یَوْمَ زَکاةٍ وَ یَوْمَ رَغْبَةٍ وَ یَوْمَ تَضَرُّعٍ. وَ لأَِنَّهُ اَوَّلُ یَوْمٍ مِنَ السَّنَةِ یَحِلُّ فیهِ الاَْکْلُ وَالشُّرْبُ لاَِنَّ اَوَّلَ شُهُورِ السَّنَةِ عِنْدَ اَهْلِ الْحَقِّ شَهْرُ رَمَضانَ فَأَحَبَّ اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ اَنْ یَکْونَ لَهُمْ فى ذلِکَ مَجْمَعٌ یَحْمِدُونَهُ فیهِ وَ یُقَدِّسُونَهُ؛

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 4:19 توسط نانا


خدا...

 عشقم. فدات بشم . فدای معشوقم بشم. عزیز دلم. من باهات آشتی کردم. منو ببخش. تو که این همه مهربونی مگه میشه منو نبخشی . خوب تو که این همه مهربونی مگه میشه کمکم نکنی. من بعد سالها برگشتم پیش تو.خیلی ازت دورم. خوب دستمو بگیر. تاتی تاتی منو به خودت نزدیک کن. می خوام تو عشقم باشی. می خوام تو رو بپرستم. می خوام بیام بغل تو. تو رو ببوسم.   تو رو تو قلبم جا بدم. مگه من کی رو دارم غیر از تو؟ مگه کسی هست غیر از تو ...

فدات بشم. نمیدونی که چقدر دلبری.. می دونم صدامو می شنوی.. واسه همین هیچ غمی ندارم. و آروم تو آغوش تو آروم می گیرم

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله الا هو الذی اخذ العهد فی الست ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390 5:4 توسط نانا |


حالم عوض میشه. نمی دونم بخندم .. یا گریه کنم.. فقط می دونم تو همین نزدیکی.. خدایی هم هست

پ.ن: نمی دونستم خدا این همه منو دوست داره. چقدر بهش بدهکارم.و این که عاشقشم. نه، می پرستمش. مـــی  پــرســتـــمــشـــ.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 14:57 توسط نانا |


اصولا کامیونیکیشن یکی از چرت ترین کانسپت هایی که آدما ساختن و بهشم اینقدر وابسته شدن.


---------------------

لبخند - کات

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 1:5 توسط نانا


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


____


___
مطالب وبلاگ اغلب نوشتهی خود من هست. مگر این که اعلام شود و منبع آن ذکر گردد./
____


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

ملی مذهبی ها (فرزاد مشیری)
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

فروردین 1391

اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آرشيو


آرشیو موضوعی

دختر سنگریزه فروش
من شاید پیغمبری باشم
کارنامه های کنکور ارشد فن آوری اطلاعات
زنده باد خاتمیسم
نوستالوژی ها


پیوندها

يك سرخ پوست خوب
یادداشت های یک دختر ترشیده
یادداشت های دختر دستفروش مترو
خاطرات یک عاقد
طاهای قدیمی
پشت دریا - نیما کاویانی
دستکش و جوراب. سارا
سخنگوی القاعده . سحر
يك مترسك-
تخیلات دو بهمنی... که به واقعیت پیوست!
آرزو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin