|
داشتم لابلای ایمیلام دنبال چیزی میگشتم به این مطلب بر خوردم. نامه
اعتراضم به یکی از اساتید.کلی خندیدم به خودم با این جملات. عینا کپی پیست
میکنم.
او قول داده بود
که سارا نمی رود مال من است ، بی
من از اینجا نمی رود او گفته بود آدم
و حواش می شویم سوگند خورده بود
که فرداش می شویم او قول داده بود
که موسی رفیق ماست عیسی شهود پاکی
دامان ما دوتاست ترسی نداشتیم که
از بت پرست ها مردی تبر به دست
فرستاد پیش ما او قول داده بود
فقط عاشق منی علم منی ، شعور
منی ، منطق منی آخر خداست هر چه
بخواهد چه خوب ، بد بی اذن او که
رود به دریا نمی رود اما عجیب رود به
دریا رسید و رفت بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت فردا رسیده است
تو رفتی بدون من حالا تویی
که تشنه ترینی به خون من فردا رسید آدم و
حوا تمام شد « سارا دوباره
قسمت ابن السلام شد سارا دوباره قسمت
ابن السلام شد دیگر تمام شد
گل نازم تمام شد » با هر دو
دست زد سرمان را شکست و رفت قوم یهود بود ،
سراسر شلوغ بود عیسی زبان گشود
که سارادروغ بود آتش کشید در من
و باران نزول شد مرد تبر به دست
مرا ترک می کند تنها بت بزرگ
مرا درک می کند ! دیشب خدا به ضعف
خودش اعتراف کرد از این به بعد
مثل خدا عاشق توام اقراء ! به نام
هر چه نمی دانی ازغزل سارای من نگو که
پشیمانی از غزل اقراء ! به نام
لیلی و مجنون که قرن هاست تمثیل های واقعی
اشتیاق ماست سارا تو اولین
زن مبعوث عالمی ! چشم حسود کور
... تو ناموس عالمی ! از ابرها
بخواه که باران بیاورند حالا بلند شو ...
همه ایمان بیاورند از سرزمین ابرهه
تا فیل می وزد از روشنای چشم
تو انجیل می وزد حالا حجاز ،
دامنه ی روسری توست این سرزمین بچگی
و مادری ی توست با پیروان واقعی
ات خالصانه باش تبلیغ عشق کن
غزلی عاشقانه باش بیت المقدس تو
همین چشم های توست عشق آفریدگار تو
هست و خدای توست دور خودت بچرخ و
خودت را طواف کن دور لبان صورتی
ات اعتکاف کن لبیک لا شریک
لبت جز من و خودت لبیک لا شریک
لبت جز من و خودت لبیک لا شریک
لبت جز من و خودت لبیک لا . . . -------------- بعد التحرير (پي نوشت سابق): شعر از حسين پارسا / با كمي دستبرد تو شعر 1- من باز هم خواب ديدم. اون هم دو تا - خواب ناتالی پورتمن دیدم. با هم دوست بودیم. وری پلاتونیکالی. دختر خوبی بود
خیلی. 2- سال 90 هم كه تموم شد مثل باد. سال 91 هم سر رسيد. 3- اُ پسر امروز تصادفاً شیشهی عینکم رو با آستینم پاک کردم بعد که عینک رو گذاشتم رو چشم همهی رنگا عوض شده بود !! دنیا چقده شفافتر از اونی بود که من تاحالا میدیما .. یادم باشه از این به بعد دم عید علاوه بر شیشههای خونه شیشهی عینکم رو هم تمیز کنم. 4- دارم خل ميشم عينك من نبود. اٍ من كه اصلا عينكي نيستم. 5- سال 2007 همين موقع ها : من شاید پیغمبری باشم که در میان راه بازگشت از غار عاشق دختر بزچرانی میشود که
دنیا را ساده و هیجان انگیز میبیند و در زندگی قبلیش عاشق صخره نوردی بوده. کتابم
را رها میکنم و برای سال نو ساعتی بی عقربه میخرم. در میان آرشیو الهامات قدیمی این
نوشته را پیدا کردم و تمام روز به دختری که الهامبخش آن روزهایم بود فکر میکنم.
باید دلم تنگ شود ولی سرعت گذشت روزها تندتر از آنست که بتوانی به خودت اجازهی
احساس کردن بدهی. دختر نامه است و من جعبه را باز میکنم. و جعبه را میبندم. و جعبه
را نگاه میکنم. و با جعبه حرف میزنم . و برای جعبه مینویسم. و سنگریزه هایم را
درونش میچینم. و جعبه کهنه و کهنه تر میشود و من پیر و پیرتر. جعبه شاید تاوان تو
باشد ، و همه ی باقیمانده ی زندگی من. زندگی پیامبری که خواندن نمیداند و در میان
شکم ماهی در اعماق دریا زندگی میکند بدون آنکه تنش به آب دریا برسد. صدف هایی که در
میان آبشش ماهی به مویرگ نشسته اند را درون کمد میگذارم. کلیدش را گم میکنم. چشمانم
را میبندم و به قلعه فکر میکنم و از وارد شدن به دنیای دیوانهی دیوانهی
دیوانههایی که میشناسم لذت میبرم و به یاد باران غریب میان تابستان اکباتان دو
قطره اشک میریزم. کاش در جای دیگری به دنیا آمده بودم، جایی نزدیک تر به مرکز حرکات و جنبش های زنده. افسوس که همۀ عمرم و توانایی هایم را باید فقط و فقط به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها در بیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است تلف کنم. ------------------------------------------ پ.ن: یک روز سر زلفِ بلوندت چینم بهر ِ .. دلِ مسکینم اینم. جگرم اینم اینم یک روز که باشم مست لایعقل و ترد و سست ........... از خاک برآرم تو. بر آب نشانم تو .. دور از همه بیزاری
خواب دیدم جنگ جهانی دومه. منم زنجیر چرخ تانکم. نمیدونم چه جوری تونستم این خوابو ببینم. ولی دیدم. فاحــ..شه هاي شهر من همه حرام زاده اند. نتيجه گيري اخر: فاحــ..شه هاي شهر من همگي حرام زاده اند و هر آن كه طرفدار آنهاست حرام زاده تر. پ.ن: مطلب پست قبلي از گودر بوده و قطعا مورد تائيد من نيست! بعدان نوشت: تبریک به ملت ایران سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند . آنها هیچوقت خسته نمیشوند . حتی اگر هی شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند. سنجاب به من رازی را گفت . سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... او به من گفت که سنجابها هیچوقت پشیمان نمیشوند . حتی ده سال بعد . سنجاب این را که به من گفت رفت دنبال درخت امروزش . -------------- ژی نوشت چند روز بعد: درخت و سنجاب استعاره هستند ------------ خدایـا از تـو معجـزه میخـواهیم معجـزه ای بزرگـ در حد خدا بودنـت/ -------------------- پی نوشت چند روز بعد: معجزه اي را در انتظار نباش
من به خوشبختی فکر میکنم
خواب ديدم با بيل كلينتن دعوام شده. سر چى يادم نمياد ولى قضيه يه ربطى به هرى پاتر داشت. دعاهای یک کافر ای خدایی که شک دارم وجود نداشته باشی٬ ولی شک ندارم اگر هم وجود داری صدای مرا نمیشنوی! امشب که شبی مهتابیست یاد تو افتادم...مگر خودت درود نفرستادی به کسانی که گاهی به وظیفه شان شک میکنند٬ ولی هیچ گاه فراموشش نمی کنند.من نیز بارها شک کرده ام ٬ولی فراموشت نکردم.نه اینکه تلاش کنم در یادم بمانی٬ نه٬ تو خودت فراموش نا شدنی هستی.اگر روزی فرشته هایت بین خودشان توافق کردند که صدای من لایق گوشهای ملکوتیت هستند٬بشنو حرف هایم را... مادرم را بیامرز٬هرچند می دانم او به دعایم نیازی ندارد.چرا که اگر بهشتی وجود داشته باشد بی شک او مستحق آن است که در آن زندگی کند.همین باور من کافیست که او لایق بهشت شود.زیرا باور انسان است که هرچه دلش بخواهد می آفریند.پس اگر باور کنم بهشتت را یقین کن آنرا بدون او هرگز! ----- پ.ن: البته من از نویسنده ی این وبلاگ بسیار متنفرم. ولی چه کنم که مطلبش به دلم نشست «اِنَّما جُعِلَ یَوْمُ الْفِطْرِ الْعیدَ لِیَکُونَ لِلْمُسْلِمینَ مُجْتَمَعا یَجْتَمِعُونَ فیهِ وَ یُبْرِزُونَ لِلّهِ عَزَّ وَجَلَّ فَیُمَجِّدُونَهُ عَلى ما مَنَّ عَلَیْهِمْ فَیَکُونُ یَوْمَ عیدٍ وَ یَوْمَ اِجْتِماعٍ وَ یَوْمَ فِطْرٍ وَ یَوْمَ زَکاةٍ وَ یَوْمَ رَغْبَةٍ وَ یَوْمَ تَضَرُّعٍ. وَ لأَِنَّهُ اَوَّلُ یَوْمٍ مِنَ السَّنَةِ یَحِلُّ فیهِ الاَْکْلُ وَالشُّرْبُ لاَِنَّ اَوَّلَ شُهُورِ السَّنَةِ عِنْدَ اَهْلِ الْحَقِّ شَهْرُ رَمَضانَ فَأَحَبَّ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ اَنْ یَکْونَ لَهُمْ فى ذلِکَ مَجْمَعٌ یَحْمِدُونَهُ فیهِ وَ یُقَدِّسُونَهُ؛ + نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 4:19 توسط نانا
خدا...
عشقم. فدات بشم . فدای معشوقم بشم. عزیز دلم. من باهات آشتی کردم. منو ببخش. تو که این همه مهربونی مگه میشه منو نبخشی . خوب تو که این همه مهربونی مگه میشه کمکم نکنی. من بعد سالها برگشتم پیش تو.خیلی ازت دورم. خوب دستمو بگیر. تاتی تاتی منو به خودت نزدیک کن. می خوام تو عشقم باشی. می خوام تو رو بپرستم. می خوام بیام بغل تو. تو رو ببوسم. تو رو تو قلبم جا بدم. مگه من کی رو دارم غیر از تو؟ مگه کسی هست غیر از تو ... فدات بشم. نمیدونی که چقدر دلبری.. می دونم صدامو می شنوی.. واسه همین هیچ غمی ندارم. و آروم تو آغوش تو آروم می گیرم سبحان من یمیت و یحیی و لا اله الا هو الذی اخذ العهد فی الست ... حالم عوض میشه. نمی دونم بخندم .. یا گریه کنم.. فقط می دونم تو همین نزدیکی.. خدایی هم هست پ.ن: نمی دونستم خدا این همه منو دوست داره. چقدر بهش بدهکارم.و این که عاشقشم. نه، می پرستمش. مـــی پــرســتـــمــشـــ. اصولا کامیونیکیشن یکی از چرت ترین کانسپت هایی که آدما ساختن و بهشم اینقدر وابسته شدن. لبخند - کات + نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 1:5 توسط نانا
|
| ||||||